تبلیغات
ღ♥ღ GoOD♥LoVe ღ♥ღ - عشق و دیوانگی
عشق عشق و عشق... و فقط عشق است كه انسان را انسان می كند
ღ♥ღ GoOD♥LoVe ღ♥ღ
چهارشنبه 20 دی 1391 :: نویسنده : hedieh


در زمان هاى قدیم... وقتى هنوز پاى بشر به این دنیا نرسیده بود... فضیلت ها و تباهى ها دور هم جمع شدند ... خسته تر و كسل تر از همیشه...
ناگهان ذكاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازى بكنیم... مثلا قایم باشک...
همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگى فورا فریاد زد: من چشم مى گذارم...
و از آنجایى كه هیچكس نمى خواست دنبال دیوانگى بگردد همه قبول كردند كه دیوانگى چشم بگذارد و دنبال آنها بگردد...

دیوانگى جلوى درختى رفت و چشم هایش را بست و شروع كرد به شمردن: یک... دو ... سه...چهار... همه رفتند تا جایى پنهان شوند...


طمع در كیسـه اى كه خودش دوخـته بود مخـفى شد...


دروغ گفت به زیر سنگ میروم ولى به ته دریا رفت...


خیانت میان انبوهى از زباله ها پنهان شد...


لطافت خود را به شاخ ماه آویزان كرد...

اصالت در میان ابرها پنهان شد...


هوس به مركز زمین رفت...


و دیوانگى مشغول شمردن بود...
هفتاد و نه... هشتاد... هشتاد و یک...
و همه پنهان شده بودند بجز عشق كه همواره مردد بود و نمى دانست كجا پنهان شود و جاى تعجب هم نیست چون همه مى دانیم پنهان كردن عشق كارى مشكل است...
در همین حال دیوانگى به پایان شمارش رسید...

نود و پنج... نود و شش... نود و هفت...

هنگامى كه دیوانگى به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد... دیوانگى فریاد زد: دارم میام... دارم میام...
اولین كسى را كه پیدا كرد تنبلى بود... زیرا تنبلىتنبلى اش مى آمد كه پنهان شود...

لطافت را یافت كه به شاخ ماه آویزان بود...


هوس را در مـركز زمین پـیدا كرد...


دروغ را تـه دریاچه پیـدا كرد...


یكى یكى همه را پیدا كرد..


همه را پیدا كرد...

بجز عشق...

او از یافتن عشق نا امید شده بود... حسادت در گوش هایش زمزمه كرد:
عشق پشت بوته ى گل رز است...
دیوانگى شاخه ى چنگک مانندى را از درخت كند و آن را با شدت و هیجان در بوته ى گل رز فرو كرد... دوباره و دوباره تا صداى ناله اى او را متوقف كرد...
عشق از پشت بوته بیرون آمد... با دست هاى خود صورتش را پوشانیده بود و خون از میان انگشت هایش بیرون مى زد...
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود... او نمى توانست جایى را ببیند... او كور شده بود...
دیوانگى گفت: من چه كردم؟! چگونه مى توانم تو را درمان كنم؟!
عشق پاسخ داد: تو نمى توانى مرا درمان كنى... اما اگر مى خواهى به من كمک كنى راهنماى من بشو...

دیوانگى قبول كرد و از آن روز به بعد...


عشق كور و شد و دیوانگى همواره همراه اوست...



و حالا... عشق و دیوانگى ... جدا نشدنى اند...





نوع مطلب : ♥دلنوشتــــه های عاشقانه..♥، عاشقونه ها...♥، داستان های عاشقانه...♥، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

شنبه 21 اردیبهشت 1392 04:36 ب.ظ
داستان باحالی بود و البته خیلی هم جالب!!!!!
hedieh تنكس مای فرند:*
دوشنبه 2 بهمن 1391 11:10 ق.ظ
میزان دوست داشتن آدم ها رو از مقدار توجهشون به خودتون بفهیمد،وگرنه حــــرف رو که همه میزنند!

با چهار مطلب جدید آپم حتما بیای
نظر هم یادت نره!!
hedieh اگه تونستم come here می كنم!!!!
پنجشنبه 28 دی 1391 12:00 ب.ظ
خیلی دلم ازت پره..
دلش بیمار نیست...من میدونم..
دلشم سنگ نیست
hedieh ووووویییی سلام خوبی؟؟؟؟
گوشیم گم شده ززززززز!!
:(((
چهارشنبه 27 دی 1391 07:19 ب.ظ
اهان راستی هندونه هم به بخش لقب ها اضافه کن!!!!
hedieh نمی خواااااااااام
گوساله ی هندی!!!
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
چهارشنبه 27 دی 1391 07:18 ب.ظ
به به قالب وبلاگ مباررررررررک عخشم!! وااااااای هندونه این متنه تووووووپپپپپپپپهههههههههه!!!!
hedieh میدوووونم
هاها ها ها ه اه اهاهاهاهاهه
پنجشنبه 21 دی 1391 02:25 ب.ظ
سلام.چ طور مطوری پیره زن؟؟؟
ی چندوقت بود سر نمیزدی گفتم نکنه خبرایی شده!!نکنه مزدوج شدی.ک خوب ک فکرکردم دیدم ن اخه تو ک سنت ب این چیزانمیخوره.بعدفهمیدم بیمعرفت شدی!!!از مابهترون برات پیدا شده!!
خب دیگ از شوخی بگذریم.چطوری شما؟؟خوش میگذره؟؟
سایت برا این تخته شد چون با اون کسی ک من اون سایتادرستیدم دعوام شد.اما ب زودی یکی دیگ میدرستم.
ازینم ک دیر ب دیرمیام ببخشید چون امتحانامه و یکمی هم گرفتاری این چندوقته برام پیش اومد....
دوباره بی معرفت نشییااااااااااا
hedieh بیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییشور ! منو ازدواج؟؟؟؟!!
تو خواب ببینی!!
كی ب كی میگه بی معرفت!!
خب چون به پام افتادی می بخشمت!! دیگه تكرار نكن آقاااااااااااااااااااااااااااااااااااا كه بخشیدنی در كار نیست
:p
چهارشنبه 20 دی 1391 11:40 ب.ظ
سلام اجی جونم خوبی؟ای بابا نمیگی دلم برات تنگ میشه
داستانش خیلی قشنگ بود عزیزم
دلم برات تنگ میشه خواهری
دوست دارم
بابای
hedieh ممممممممممنم دوست دالم خواهری!!
یادت باشه هااااااااا دیر اومدی!!!
مممنون كه خوندیش بابای
چهارشنبه 20 دی 1391 09:29 ب.ظ
جالب بود
hedieh تنكس
زحمت می كشی دو تا كلمه می نویسی!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


درباره وبلاگ


ღ GoOD♥LoVe ღ
خوش حالم از اینکه اومدین وبم...
امیدوارم خوشتون بیاد...
نظر یادتون نره
♥♥♥
♥هــــی غـَـریـبـه...
♥اونـی کـــه الآن مـــــآل شـُمـــــآسـت...
♥هـَــلآک مــــَن بـــود...
♥د َر حــــَدَم نـبـــود...
♥پـآســــش دآدم بـه تــــو...
♥مـُبــــآرکـت بـآشــــه...
♥♥♥
♥ بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی . . .
♥ دلت بگیره ولی دلگیری نکنی . . .
♥ شاکی بشی ولی شکایت نکنی . . .
♥ گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . .
♥ خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری . . .
♥ خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری !
♥ خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی . . .
♥♥♥
ناراحتم می کند...
دروغی که میگویی:
"دوستت دارم...!"
♥♥♥


مدیر وبلاگ : hedieh
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
عاشقی چه حسی داره؟!؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :